سفرنامه رکاب زنی سیستان و بلوچستان

سفرنامه رکاب زنی سیستان و بلوچستان


سفرنامه نویس : محسن یزدان دوست
تاریخ سفر : ١٣٩٩/٠٦/٢٧ تا ١٣٩٩/٠٧/٠٨
از شهر زاهدان به شهر خلیج گواتر

سفری آغاز میشود، شوق جمع کردن وسایل خورجین و خرید وسایل جدید برای سفر، روزشماری و انتظار برای شروع  سفر سایکل توریستی، برنامه ریزی های لازم برای سفر و در نهایت شروع یک ماجراجویی دیگر با دوچرخه.

رکاب زدن در دل جاده ها، هوای خنک، گرم و گاهی سوزان !!! آب های قمقمه که بعد از ساعاتی جوش میشود !! بوق زدن و ارادت های جاده ای ماشین های بین راه...

ریکاوری آروم و لذت بخش بعد از خستگی رکاب زدن طولانی مدت... چایی و قهوه های بین راه، لذت بردن از لحظه های سفر و ذوق رسیدن به مقصد...

رسیدن به مقصد.....خستگی تمام راه و دراز کشیدنی که اگه سرتو بزاری زمین چند دقیقه نشده از اون خستگی بیهوش میشی و این خستگی از دلچسب ترین خستگی های دنیاست...

مقدمه سفرنامه

شهریور ۹۸ اولین تجربه دوچرخه سواری من در جاده شروع شد که در اون به هفت شهر ایران سفر کردم و سفرنامه آن را در سایت باچرخ منتشر کردم.

تا سال ۹۹ خبری از سفر با دوچرخه نبود به جز سه سفر یک روزه. توی ذهنم هر چقدر فک میکردم که این تابستون سفر با دوچرخه به کجا برم به نتیجه ای نمی رسیدم، تا اینکه توی یک سفر، یکی از بچه های مشتی طبیعت گرد بهم یه سایکل توریست معروف به نام مایکل رو معرفی کرد، وقتی وارد پیجش شدم آخرین پستش یه برنامه سفر به سیستان و بلوچستان بود که هدف این سفر جمع آوری کمک های مردمی برای خرید لوازم تحریر و ماسک برای دانش آموزان بی بضاعت و رسوندن به دست اونها با دوچرخه بود.

بلافاصله باهاش تمام گرفتم و پرسیدم همرکاب میخوای یا نه؟ و اونم اوکی رو داد و به این ترتیب سفر رکاب زنی به سیستان و بلوچستان قطعی شد.

با کمک های مردم و زحمات مایکل لوازم و تحریر و ماسک هم آماده کردیم.

بعد از من دو همسفر دوچرخه سوار دیگه هم به جمع ما اضافه شدند. من از قم، حسین عسکری با تجربه ۱۵ سال سایکل توریستی از رفسنجان کرمان، ویدا نادری از شیراز و مایکل آزاده هم از جزیره کیش گروه ما رو تشکیل میدادند.

خیلی خوشحال بودم از چند جهت: 

سفر سایکل توریستی جور شد، اولین تجربه سفر من به سیستان بلوچستان بود، آشنایی با سایکل توریست های با تجربه و حرفه ای و مهم تر از همه اینکه یه نقش کوچک توی یه کار خیر داشتم.

 مسیر رکاب زدن ما از شهر زاهدان، خاش، ایرانشهر، سرباز، چابهار، گواتر بود و قرار بر این شد تا همه از شهرهای خودمون به زاهدان بریم و از اونجا سفر سایکل توریستی خودمون رو شروع کنیم.

سفر به سمت مبدا حرکت یعنی زاهدان

من با دوچرخه از تهران با اتوبوس یه مسافت ۱۸ ساعته رو تا زاهدان داشتم !!

روز ۲۵ شهریور من به زاهدان رسیدم و قرار بود به خونه محمد دوست بلوچ مایکل تو زاهدان برم.

حسین عسکری زودتر از من رسیده بود و بقیه بچه ها هم  چهارشنبه ۲۶ ام میرسیدند.

چهارشنبه عصر به همراه محمد و حسین به مرکز شهر چهار راه رسولی رفتیم و حسابی گشتیم و یه چیزایی خریدیم. قیمت‌ها نسبت به جاهای دیگه خیلی متفاوت ( ارزان تر ) بود و ما هم به شدت ترغیب می‌شدیم !!!

۲۶ام هم مایکل از کیش و ویدا از شیراز رسیدن و ما همگی اون روز رو مشغول بسته بندی لوازم تحریر بودیم، از همون اول همه‌ی بچه ها حسابی با همدیگه گرم و رفیق شدیم.

۱۵۰ بسته کل پکیج کمکی ما بود و ما تا می‌تونستیم بسته ها رو داخل خورجین هامون قرار دادیم ولی قسمتی از اونها باقی مونده بود که قرار شد وقتی به چابهار رسیدیم ارسال بشه تا به چابهار و گواتر برسونیمشون.

توی اون ۲ روزی که ما تو زاهدان بودیم محمد دوست مایکل حسابی ازمون پذیرایی کرد و این آغاز مهمانوازی و خونگرمی بلوچ ها از ما بود.

شروع ماجراجویی سایکل توریستی

صبح روز پنجشنبه ۲۷ شهریور همه آماده رفتن با دوچرخه بودیم و سفر سایکل توریستی خودمون رو شروع کردیم.

از زاهدان خارج شدیم و وارد جاده دو طرفه زاهدان به خاش شدیم. هوا از همون اولش گرم و خشک بود و این فقط اول مسیر بود! 

۱۸۰ کیلومتر تا خاش فاصله داشته و طبق برنامه دو روز تا اونجا راه داشتیم.

به اواسط مسیر که رسیدیم دو ماشین تویوتا از نیروهای انتظامی اومدن و بهمون گفتن که به ما بیسیم زدن و باید تا آخر حوزه استحفاظیِ خودمون شما رو اسکورت کنیم! 

به خاطر اینکه مسیر مقصد های ما، مسیر حرکت ماشین های شوتی بود ! و اونها هم که سرعشتون ماشاالله کمتر از 200 نبود و به همین دلیل اونا موظف شده بودن که ما رو تا یه جایی اسکورت کنند.

تجربه و حس جالبی بود! اول و آخر گروه با ماشین تویوتا هایلوکس به همراه دو سرباز مسلح روی هر ماشین اسکورت شده بودیم!

ظهر نزدیکای ساعت ۳ به روستای چانعلی زاهدان رسیدیم و حسین آقا رفت با دهیار صحبت کرد و ایشون هم در کمال مهمانوازی یک خونه در داخل روستا به ما داد و ما هم برای استراحت به اونجا رفتیم، حسین آقا زحمت درست کردن ناهار رو کشید و ما هم تا سرمون رو گذاشتیم زمین بیهوش شدیم.

ناهار آماده شد و بعد از صرف ناهار اونقدر خسته بودیم که دوباره خوابیدیم !! بعد از ظهر تا شب هم به گپ و گفت گذشت و شب رو هم در روستای چانعلی سپری کردیم.

با دوچرخه به سمت خاش 

جمعه ۲۸ شهریور تعدادی از پکیج های کمک رسانی رو به دهیار چانعلی دادیم تا به کسانی که نیازمند هستند تحویل بده و بعد به سمت خاش با دوچرخه حرکت کردیم و تا ظهر رکاب زدیم تا اینکه به یک رستوران سرراه رسیدیم که همه تو اون مسیر از جمله ماشین های شوتی برای توقف و صرف ناهار میومدند.

سفر سایکل به سمت خاش و ایرانشهر سیستان و بلوچستان

بعد از صرف نهار و استراحت به حرکتمون ادامه دادیم و تا نزدیک شب رکاب زدیم، هوا داشت تاریک میشد و زدیم بغل چراغ خطرهامون رو روشن کردیم، ما قرار بود به روستایی که به تازگی شهر شده بود به اسم اسماعیل آباد بریم که در ۱۵ کیلومتری خاش قرار داشت ، کمتر از یک ساعت در شب رکاب زدیم و به اسماعیل آباد رسیدیم و به خانه حافظ تفتانی که قبلاً دهیار اسماعیل بود و همیشه در خونش به روی مهمان ها باز بود رفتیم.

حسابی از ما استقبال و ما پذیرایی کرد و کلی با هم دیگه گپ زدیم، حافظ از ریش سفید و بزرگان اون منطقه بود وکلی برای اسماعیل آباد زحمت کشیده بود و چون حافظ قران بود و خونش هم نزدیک کوه تفتان به حافظ تفتانی معروف شده بود .

توی بخشی از صحبت ها حافظ بهمون گفت چرا دارید این مسیر رو میرید این جاده مرگ !!!

صحبت و همنشینی با حافظ خیلی خوب بود و ما بار دیگه با مهمان نوازی و خونگرمی عمیق بلوچ ها مواجه شدیم.

شنبه ۲۹ شهریور تعداد دیگه ای از پکیج ها رو به حافظ تحویل دادیم که بهتر از همه میدونست باهاشون چیکار بکنه و بعدش با خداحافظی از حافظ  به سمت خاش حرکت کردیم و به خاش رسیدیم، مایکل که همیشه عقب گروه حرکت میکرد دیرتر رسید و دیدیم با دو بسته خرما تازه داره میاد که یکی توی مسیر بهش داده بود، خرمای ناب و درجه یکی که توی مسیر چقدر بهمون انرژی و مزه میداد!

با دوچرخه به سمت ایرانشهر 

بعد از خرید آب یخ و گرفتن چند تا عکس به مسیر مقصد بعدی ادامه دادیم. مسیر خاش به ایرانشهر، تنها مسیر یک طرفه در طول سفر بود. هوا مثل همیشه بسیار گرم و مسیر هم به شدت خشک و بیابونی بود.

حسین آقا و مایکل، کلی تجربه دار بودن و همه کارهاشون از همون طبق اصول بود، از طرف دیگه ویدا خانم اولین تجربه سایکل توریستی خودش رو داشت تجربه میکرد و با اینکه سختی مسیر بالا بود و دوچرخش هم مناسب نبود خیلی خوب داشت کار میکرد و کنار ما رکاب میزد شاید بعضی جاها کم می آورد ولی واقعاً حق داشت ولی در کل عملکرد خوبی داشت.

اواسط  ظهر بود من و حسین آقا خیلی جلوتر بودیم و تصمیم گرفتیم بزنیم بغل واسه استراحت، به شدت خسته بودیم و هوا هم گرم بود و حال و حوصله بازکردن خورجین ها و درست کردن ناهار نداشتیم و با چند تا تیکه نون و خرما و تنقلاتی که داشتیم از خودمون پذیرایی کردیم ! 

دوچرخه ها لب جاده بود و ما پایین تر از جاده زیر سایه  درخت بودیم، یه موتوری با دو نفر سوار، از جاده به سمتمون اومد، ما هم اولین چیزی که تو ذهنمون اومد فکر کردیم که نکنه میخوان خفتمون کنن !! ولی کاملا برعکس، بندگان خدا فکر کرده بودن اتفاقی برای ما افتاده و برای کمک به سمتمون اومدند.

۸۰ کیلومتری ایرانشهر بودیم و کنار همدیگه داشتیم حرکت میکردیم که یک دفعه صدای ترکیدن شنیدیم ، دوچرخه ویدا که جلوتر از همه بود رینگ و تیوبش با هم ترکیده بود! 

زدیم بغل و دست بلند کردیم تا یه ماشین وایسته و بلافاصله یه وانت نگه داشت و دوچرخه و بارها رو سوار وانت کردیم و اولین هیچهایک رو هم استارت زدیم! 

شب به ایرانشهر رسیدیم

یاسین جلال زهی شاعر و خبرنگار از ایرانشهر دوست مایکل بود و ما رو به خونه خودش دعوت کرده بود و ما دو شب رو مهمان خونه این دوست بلوچی عزیز بودیم .

دوشنبه ۳۱ شهریور آماده حرکت بودیم و یاسین هم قرار بود تا از ما گزارش تهیه کنه و بخشی از مسیر رو مشغول فیلمبرداری و مصاحبه بودیم و پس از اتمام اون و خداحافظی با یاسین به سمت سرباز حرکت کردیم.

گزارش سفر سایکل به سیستان و بلوچستان

به سمت شهرسان سرباز سیستان و بلوچستان

از ایرانشهر خارج شدیم و در جاده ایرانشهر به سرباز قرار گرفتیم، چون مایکل دو سال قبل (۹۷) هم به این سفر و مسیر اومده بود دوستای بلوچی ‌زیادی پیدا کرده بود و یکی از اونها فرهاد که توی یه روستا بعد از ایرانشهر بود و ما رو دعوت کرده بود به خونشون.

هوای ‌ایرانشهر تو کل این مقصد ها گرمترین هوا رو داشت و ما داشتیم تو دمای ۴۰ درجه رکاب می‌زدیم و به منطقه ی سرکهوران که اسم روستای فرهاد بود رسیدیم، خونشون دقیقا وسط نخلستان های خرما بود و یه هوای عالی داشت و بهتر از اون خونه ها به صورت کپر بودن (خانه هایی که با چوب و حصیر درست میشن). 

رفتیم داخل کپر و یه کولر هم توی کپر بود !! چقدر اون لحظه خنک و دلچسب بود ..... خسته  راه و هوای خنک توی یک خونه کپری...

اقامت در کپر سیستان و بلوچستان در سفر با دوچرخه

اون روز رو هم پیش فرهاد و خانوادش و در بین نخلستان های خرما و همینطور خوردن خرما های تازه سپری کردیم.

اولین روز مهر بود و آماده حرکت بودیم ، در کنار خانواده فرهاد چندین خانوار دیگر هم زندگی میکردند و ما هم تعدادی از پکیج ها رو به بچه های آنها دادیم.

دو تا از این بچه ها که خیلی شیرین و دوست داشتنی بودند باعث شدند تا چند قاب طلایی رو ازشون ثبت کنم.

۱۰۰ کیلومتری تا سرباز داشتیم وسطای ظهر لاستیک مایکل کم باد شده بود و زدیم بغل و از کامیون هایی که داشتن رد میشدن دست تکون دادیم دادیم تا وایستن و ازشون باد بگیریم، یه کامیون وایستاد و همه چرخامون رو باد زدیم.

من و حسین که داشتیم جلوتر می‌رفتیم و بچه ها هم عقب تر از ما بودن زدیم بغل و چند دقیقه بعد هم ماشین های سوخت کش‌شوتی اومدن و کنار ما وایستادن و باهامون صحبت کردن و آب یخ هم بهمون دادن و یکی از راننده ها شماره خودشو داد و گفت اگه اتفاقی افتاد یا چیزی نیاز داشتید بهم زنگ بزنید.

به مسیر ادامه می‌دادیم که لاستیک مایکل کلا پنجر شد و یه جا توقف کردیم برای ناهار و پنجر گیری....

مواد غذایی و تمام تجهیزات رو همراه خودمون داشتیم و حسین آقا زحمت درست کردن ناهار رو کشید و یه سوپ و ماکارونی آماده کرد که با خستگی فراوانی که داشتیم  واقعا بهمون چسبید.

مایکل هم پنچری چرخش رو گرفت و آماده بودیم که بریم.

ولی یه مشکل داشتیم و آب هامون کلاً تموم شده بود !! دقیقا موقعی که می‌خواستیم حرکت کنیم همون ماشین شوتی که شمارشو بهمون داده اومد و برامون چند تا آب خنک آورده بود.

مسیر جاده ایرانشهر به سرباز رو هم خود محلی ها و حسین که تجربه داشته رو خطرناک میدونستن و این دلیلی شد تا ما ۶۰ کیلومتری سرباز رو هیچهایک کنیم.

بدون اینکه معطل بشیم یه ماشین نگه داشت و ما رو تا خود سرباز برد و جالب تر اینکه ایشون هم شوتی و سوخت بر بودند.

به سرباز رسیدیم و هیچ برنامه ای برای اسکان نداشتیم و یه راست رفتیم جلو در پاسگاه و گفتیم گردشگریم و دنبال اسکان !

اونا هم با فرمانداری تماس گرفتن و در نهایت یک سوئیت برای اسکان بهمون دادند و به اونجا رفتیم .

 چهارشنبه ۲ مهر به سمت چابهار حرکت کردیم و مقصد بعدی ما شهر راسک  که ۱۸۰ کیلومتر با چابهار فاصله داشت بود.

 در بین مسیری که رد می‌شدیم روستاهایی قرار داشت که یکی از اون ها بچه ها داشتن از مدرسه میومدند و ما هم توقف کردیم برای اهدا کردن پکیج لوازم تحریر ..

منطقه سرباز طبیعت بهتری نسبت به مقصد های قبلی داشت و در مسیری که پیش رو داشتیم هم رودخانه و نخل های بزرگ و زیبای خرما بود که لذت مسیر رو برای ما بیشتر کرده بود.

مسیر هم دارای سربالایی کم و سرازیری زیادی بود که حسابی بهمون کیف میداد و  توفقی تو مسیر نداشتیم و همینجوری به رکاب زدن ادامه می‌دادیم در حدی که روی دوچرخه داشتیم چایی می‌خوردیم !!! البته همه میدونیم که این کار اصلا صحیح نیست ولی به ما خیلی حال داد!

ساعت ۲ به یک پارکی رسیدیم و بساط ناهار رو پهن کردیم و حسین آقا بازهم یه ماکارونی لذیذ برامون درست کرد !!

بعد از صرف نهار و استراحت حرکت کردیم و  مسیر سرپایینی رو بکوب می‌رفتیم تا اینکه بالاخره سربالایی ها هم شروع و ما هم داشتیم به شب نزدیک می‌شدیم .

۱۵ کیلومتر تا راسک داشتیم و هوا داشت رو به تاریکی می‌رفت چراغ خطر هامون رو روشن کردیم و به مسیر ادامه می‌دادیم تا اینکه هوا کاملا تاریک شد و ۱۰ کیلومتر تا راسک فاصله داشتیم.

توی مسیر یه ماشین اومد وایستاد و گفت  کمکی لازم دارید ؟

و بعد از معرفی خودمون ایشون هم رئیس اداره ورزش و جوانان راسک از آب درآمد و ما رو دعوت کرد تا به سوئیت اداره بریم.

۱۰ کیلومتر آخر کاملا هوا تاریک بود و مسئول ورزش و جوانان که فامیلی شریفشون رو فراموش کردم زحمت کشیدن و پشت گروه ما رو اسکورت کردند.

به راسک رسیدیم و به اداره ورزش و جوانان رفتیم و محبت کردند و سوییت رو به ما تحویل دادند .

پنج شنبه ۳ مهر داشتیم آماده حرکت میشدیم که در همون حین متوجه شدیم لاستیک عقب من پنچر شده و خوشبختانه هم خوب موقعی پنچر شده بود و سرفرصت و با آرامش پنچرگیری رو خیلی سریع انجام دادیم و آماده حرکت شدیم.

۱۸۰ کیلومتر تا چابهار 

بعد از گذروندن چند شیب سنگین که حسابی بهمون فشار آورده بود در حدی که یکی از ماشین ها تو مسیر بوق زد گفت سربالایی نمی‌کشید !؟! یه ذره دیگه برید همش سرپایینی !!

یه خبر پرانرژی و خود من به شخصه انگیزه بسیاری گرفتم!!

شیب های سنگین رو پشت سر گذاشتیم و همه چیز خلاص فقط سرپایینی.

با اینکه هوا گرم بود ولی باد خنکی که توی سرپایینی ها بهمون میزد و اسکارف ها رو خیس کرده بودیم و برامون حکم کولر گازی داشت!

تا ظهر به رکاب زدن ادامه دادیم و بعد توقف کردیم برای ناهار و استراحت از یه مغازه کنسرو گرفتیم برای نهار و مغازه آنطرفی که یک آرایشگاه بود ما رو دعوت کرد تا داخل مغازه که خنک هست بریم و استراحت کنیم.

ساعت ۳ بعد از صرف نهار و استراحت حرکت کردیم.

بعد از ۸۰ کیلومتر رکاب زدن به روستای درگس در ۱۰۰ کیلومتری چابهار رسیدیم.

هوا هم کم کم داشت تاریک میشد و ما هم به دنبال جایی برای اسکان بودیم که باز هم در خونه بلوچ های مهمانواز به روی ما باز شد و در خروجی درگس به خانه ای رفتیم که یک اتاق دربست و بزرگ رو در اختیار ما گذاشتند و زحمت کشیدند و برای ما شام هم آوردند. 

جمعه ۴ مهر دیگه باید خودمون رو به چابهار میرسوندیم

به شخصه خیلی مشتاق رسیدن به چابهار بودم و همه مثل من خواستار رسیدن به چابهار در اون روز بودیم .

تو یه آفتاب به‌شدت گرم ظهر به منطقه نوبندیان در ۵۰ کیلومتری چابهار رسیدیم و به یک رستوران رفتیم .

یکی از بهترین غذاهایی که توی سفر برام لذیذ و دلچسب بود استانبولی بود که در نوبندیان خوردم بود ....

بعد از استراحت و ناهار تصمیم گرفتیم به خاطر گرم بودن هوا , گرد و خاک و همینطور خستگی خودمون این ۵۰ کیلومتر رو هیچهایک کنیم و خودمون رو به چابهار برسونیم.

و در نهایت پنجاه کیلومتر آخر رو هم هیچهایک کردیم و به چابهار رسیدیم ....

سفر با دوچرخه تا چابهار همراه گروه چهار نفره

۹۰ درصد سفر ما تموم شده بود و فقط آخرین نقطه صفر مرزی گواتر باقی مونده بود.

۲ شب رو در چابهار اقامت داشتیم و مشغول خرید و پاساژ گردی بودیم . فضای شهری به خصوص تجاری چابهار نسبت به کلیه شهر های دیگه کاملا متفاوت بود و یه جورایی با کیش و قشم برابری میکرد. 

یکشنبه ۶ مهر آماده رفتن به آخرین مقصد شدیم که قرار بود توی دو مرحله رکاب بزنیم

تنها چیزهایی که با خودمون برداشتیم خورجین های پر از لوازم تحریر و کمی وسایل مورد نیاز بود باقی چیزهای اضافه رو در  چابهار گذاشتیم.

بعد از خارج شدن از شهر به منطقه هایی که کپر نشین ها در اونجا بودند رفتیم و مایکل که قبلاً هم اونجا اومده  بود رو می‌شناختند.

بعد از تقسیم پکیج ها یه بخش قشنگ داشتیم و اونم صنایع دستی زیبا مردم کپر نشین بود که اونجا  ما رو حسابی ذوق زده کرده و یک ساعتی رو برای انتخاب خرید وقت گذاشتیم.

یه چند دقیقه ای رو هم با بچه های کوچیک کپر نشین فوتبال بازی کردیم که واقعا لحظه های دوست داشتنی برامون بود.

به مسیر ادامه دادیم و جاذبه بسیار دیدنی دریاچه صورتی رسیدیم.

نرسیده به دریاچه صورتی زنجیر مایکل که یک بار هم در چابهار پاره شده بود دوباره پاره شد !! 

بغل جاده بودیم و منتظر هیچ کردن ... که یک ماشین از اون سمت جاده داشت عبور میکرد و به خاطر ما ایستاد و گفتش که اگه بخواین کارگاره ما همین بالا هستش و میتونین شب رو اونجا مهمون ما باشید. 

همین کارو کردیم و به کارگاه راه سازی که وسط جاده بود رفتیم و لطف کردن بهمون هم جا دادن و هم غذا ، حتی اتاقی که ما داخلش بودیم کولرش خراب بود و بلافاصله کولر رو دراودن و یه کولر دیگه جاش گذاشتند.

شب مایکل و حسین مشغول درست کردن زنجیر چرخ بودند و مشکل حل شد‌.

صبح دوشنبه ،۷ مهر به سمت بریس حرکت کردیم

 باید بگم بهترین و زیبا ترین مسیری که تا الان رکاب زذم مسیر تا چابهار به بریس بود! 

از یک طرف دریای زیبای چابهار و از طرف دیگر کوها های مریخی ......

فک میکردم رکاب زدن توی هوای شرجی اذیتم بکنه ولی هوا موقع رکاب زدن خیلی خوب بود!

سفر سایکل توریستی و بازدید از بریس

من و حسین باز هم جلو تر مایکل و ویدا بودیم و یه توقف در کوه های مریخی داشتیم و یک نوشیدنی صرف کردیم و عکسی که یکی دیگه از قاب های طلایی این سفر بود.

مدتی گذشت و خبری از مایکل و ویدا نشد و گوشی هاشون هم جواب نمیدادن ! وقتی اومدیم سر جاده دیدیدم یه ماشین داره میاد و دو تا دوچرخه رو ماشین !! زنجیر مایکل دوباره پاره شده بود !!

اونا با ماشین به بریس رفتن و ما هم دو نفری به رکاب زدن توی این مسیر فوق العاده ادامه دادیم.

بعد از 60 کیلومتر به بریس رسیدیم

در بریس توسط خالد که ما رو توی مسیر دیده بود و یک اقامتگاه بومگردی در اون منطقه داشت دعوت کرده بود و به اونجا رفتیم.

خالد هم یکی دیگه از بلوچ های مهمانواز بود که با خونگرمی از ما پذیرایی کرد حتی موقع تسویه نمیخواست از ما هزینه ای بگیره ولی درنهایت یه تخفیف خوب بهمون داد.

اون روز بی صبرانه منتظر بودیم تا نزدیک غروب به یکی از دیدنی ترین نقطه های جهان بریم! 

منظره زیبای غروب آفتاب در بریس همراه دوچرخه در سفر سایکل

اسکله بریس و چشم اندازی از بالای صخره ها که مسحور کننده بود.

با دوچرخه هامون به اونجا رفتیم و کلی عکس گرفتیم و بعد نشستیم  به اون همه عظمت خیره شدیم لذت بردیم.

سه شنبه 9 مهر باید به سمت آخرین مقصد یعنی خلیچ گواتر میرفتیم تا پکیج های باقی مونده رو تحویل بدیم.

به دلیل اینکه چرخ مایکل زنجیر نداشت و ما هم باید اون روز سفر رو تموم میکردیم و به چابهار برمیگشتیم قسمتی از پکیج های رو به خالد دادیم که خودش هم این برنامه رو به صورت دیگه ای انجام میداد و مسئولیت و زحمت توزیع قسمتی از پکیج های ما رو به عهده گرفت و ما دو خورجین رو پر کردیم و به سمت گواتر هیچ کردیم.

به نقطه صفر مرزی گواتر رسیدم و به یک مدرسه رفتیم و پکیج ها رو تحویل دادیم و گفتیم هر طور که خودتون صلاح میدونید اینها رو توزیع کنید و این پایان ماموریت ما بود.

به سمت دریای گواتر رفتیم و با گرفتن این عکس دسته جمعی از آخرین مقصد ماجراجویی خودمون رو به پایان رسوندیم.

عکس یادگاری از خلیچ گواتر در سفر سایکل توریستی به جنوب شرقی ایران

کلام آخر :

سفر به سیستان و بلوچستان یکی دیگه از تجربه های نابی بود که به لطف خدا و دوستان عزیز رقم خورد .....

تمامی تصورات و حرف هایی که راجع به مردم عزیز بلوچ زده میشه کاملا غلط و ما جز مهمانوازی و خونگرمی هیچ چیزی از این مردم عزیز و شریف ندیدیم.

ماشین های شوتی که برچسب قاچاقچی روشون خورده چاره ای جز این کار ندارند !! چرا؟!؟ چون توی این استان اشتغال زایی زیر صفر و اونا مجبورن که خرج خودشون و خانواده هاشون رو از این راه به دست بیارند، دمشون گرم کلی توی مسیر هوای ما رو داشتند.

و اما سه هم رکاب عزیز من که توی این دو هفته کلی روزای قشنگ و به یاد موندنی رو باهاشون گذروندم و کلی ازشون تجربه کسب کردم . دلم براتون تنگ میشه و همیشه به یادتون هستم.

و این پایان ماجراجویی ما با دوچرخه بود.

تصویر زیبا از دوچرخه سواری خلیج گواتر در سفر با دوچرخه

خوشحال میشیم درباره این سفرنامه نظرت رو بدونیم

ابتدا وارد شوید

نظرات (سفرنامه ها توسط کاربران نوشته میشوند)

فعلاً نظری درباره این سفرنامه نوشته نشده!

باچرخ اولین و تنها پلتفرم سفر با دوچرخه

با عضویت و تکمیل حساب کاربری، اعتبار هدیه بگیرید

۱۵۰۰۰ تـومـان اعـتبار هدیه

travelogue bacharkh

کسب درآمد با سفرنامه نویسی باچرخ

هر سفرنامه ۱,۰۰۰,۰۰۰ ریـال

نوشتن سفرنامه