سفرنامه دوچرخه سواری وان ترکیه

سفرنامه دوچرخه سواری وان ترکیه


سفرنامه نویس : مهیار درجاتی
تاریخ سفر : ١٣٩٨/٠٤/٢٠ تا ١٣٩٨/٠٤/٢٧
از شهر اراک به شهر وان

با سلام به همگی همراهان باچرخ

امروز قصد دارم برنامه سایکل توریستی خودم به شهر وان ترکیه را با شما عزیزان به اشتراک بزارم.

آشنایی با شهر وان

وان یکی از شهرهای کوچک شرق ترکیه است، این شهر از مرز مشترک ایران و ترکیه فاصله زیادی نداره، برای همینم برای ما ایرانی ها جزو مقاصد پر طرفدار به حساب میاد، وان در حاشیه بزرگترین دریاچه ترکیه قرارگرفته و قدمتش به ۳۴۰۰ سال پیش بر می گرده و فاصله تهران تا شهر وان حدود ۱۱۰۰ کیلومتره که برای رسیدن به وان بجز اتوبوس خط قطار مستقیم از تهران به وان هم دایر هست که میشه از اون طریق هم به وان سفر کرد.

برنامه سایکل توریستی شهر وان ترکیه

اول از همه اینو بگم که من قبل از این سفر، برنامه سایکل خارج از کشور نداشتم و بخاطر دردسرهای ویزا و مشکلاتی که معمولاً خارج از کشور قابل پیش بینی نیست ترجیح میدادم داخل کشور رکاب بزنم، تا اینکه با معرفی یکی از دوستام با یک نفر آشنا شدم از کرج که خودش چندین بار برنامه های سایکل توریستی خارجی رو برگزار کرده بود و قبول کرد توی این برنامه هم لیدر دوچرخه سوار ما باشه.

البته این نکته روهم بگم من خودم انفرادی شرکت کرده بودم وهیچ اطلاعی از بقیه همراهان نداشتم تا روزحرکت، منم سعی کردم با بقیه گروه هماهنگ بشم و در کل چون برنامه خودمونی بود میخواستیم همه چیز مثل روز حرکت و محل اقامت با توافق دوستان باشه.

اولین چیزی که توی این برنامه ذهن منو مشغول خودش کرده بود لوازم تعمیرات برای دوچرخه بود، چون اگر دوچرخم خراب میشد و نمیشد تعمیرش کنم کل برنامه سفر رو با مشکل مواجه میکرد.

اول شروع کردم به لیست برداری از لوازم یدکی و تجهیزات سفر با دوچرخه که مورد نیاز این سفر بود، ممکنه در نگاه اول مثلا سیم دنده خیلی مهم به نظرنیاد ولی وقتی یک لحظه فکر کنیم اگر نشه دنده رو تعویض کرد توی سربالایی ها چه مشکلی پیدا میشه برای دوچرخه سوار، پس در خریدش تردید نمیکنیم و یا لاستیک زاپاس برای مواقع مورد نیاز که ممکنه اصلاً پیش نیاد ولی اگر لاستیک پاره بشه یا آسیب جدی ببینه با هیچ چیز نمیشه جایگزینش کرد پس باید حتماً همه این موارد رو همراهم میبردم.

چون هرکدوم ازما یه شهر بودیم قرارمون این شد که همه تا خوی رو با اتوبوس بیایم وازخوی تا مرز و از مرز تا وان ترکیه رو رکاب بزنیم.

روز اول سفر

من چون به صورت انفرادی از شهر خودم (اراک) به سمت خوی میخواستم حرکت کنم یکم کارم سخت بود، چون هماهنگی و پیدا کردن اتوبوسی که هم جا داشته باشه هم این که قبول کنه دوچرخه روهم همراهم ببرم یک مقدار چالش برانگیز بود، که البته ناچار شدم معادل پول بلیت (۵۰ هزارتومن) اضافی به راننده بدم تا قبول کنه دوچرخمو همراه خودم ببرم، شاید فکر کنید وظیفشه راننده که وسایل و بار مسافر رو جا بده، بله این درسته ولی خب راننده ها بد عادت شدن وقتی میبینن میشه پول اضافی گرفت خب میگیرن!

خلاصه ساعت ۱۹:۳۰ بود که دوچرخم روتوی صندوق کنار اتوبوس گذاشتم و بعد ازچند دقیقه اتوبوس حرکت کرد به سمت شهرستان خوی، فاصله اراک تا خوی حدود۹۲۰ کیلومتره که با توقف ها واتلاف وقت های اتوبوس حدود ۱۱ ساعت طول کشید تا به خوی رسیدم.

دوستای جدیدی که پیدا کرده بودم از شهرهای تهران کرج و سبزوار بودند که باهم هماهنگ شده و یک ون اجاره کرده بودند تا به خوی برسند و بعد ازاونجا به سمت مرز رازی رکاب بزنیم و ادامه مسیر به سمت شهر وان رو با دوچرخه هامون طی کنیم.

حدود ساعت۶:۴۰ صبح بود که به خوی رسیدم، توی اتوبوس تا جایی که میشد استراحت کردم که وقتی میرسم انرژی داشته باشم و بتونم رکاب بزنم، وقتی رسیدم با همرکابام تماس گرفتم و وضعیت اونها رو جویا شدم، گویا اونها دیرتر از من میرسیدن و با مشورتی که با هم کردیم به این نتیجه رسیدیم که برای اینکه به موقع به مرز برسیم مستقیم بیان تا خود مرز و منم انفرادی خودم رو به مرز رازی برسونم.

درآخر منم بخاطر کمبود وقت (فاصله خوی تا مرز رازی ۷۵ کیلومتره) و احتمال بسته شدن مرز مجبور شدم با سواری خودم رو به مرز برسونم.

وقتی به نزدیکی مرز رسیدم  بیشترین چیزی که جلب توجه میکرد وجود دست فروشهایی بود که سیگار میفروختن و از پیرمرد ۸۰ ساله تا بچه ۱۰ ساله همگی  به مسافران سیگار میفروختن که البته هیچ کسی برای مصرف خودش نمیخرید، برای فروختن تو اونطرف مرز میخرید، چون ظاهراً تفاوت قیمت سیگار توی ترکیه با ایران زیاده.

خلاصه دوچرخه و خورجین و وسایل همراهمو ازماشین پیاده کردم و به سمت خروجی مرز حرکت کردم، به مرز که رسیدم ازدحام جمعیت نمیزاشت به راحتی دوچرخمو جابجا کنم و ازهمه بدتر دلال هایی بودند که دورآدم میچرخیدن تا به اصرار وسایل همراهشون یا بسته های سیگار رو با دادن مبلغی بدن به مسافرا براشون از مرز رد کنند.

من بیشتر نگران این بودم که پنهانی چیزی داخل خورجین یا وسایلم بزارن، چون میدونید که خیلی از ایرانی هایی که توی کشورای خارجی به جرم حمل مواد مخدر بازداشت و زندانی شدند اصلا خودشون از وجود مواد در وسایلشون خبر نداشتن و افراد سود جو ازشون سو استفاده کردند،حتی جایی میخوندم که توی صفحات کتاب هم میتونن چیزایی رو جاسازی کنن و به بهانه های مختلف به مسافر نگون بخت بدن تا براشون از مرز رد کنه.

توی این شلوغی ها بود که یه فرشته نجات به دادم رسید و کمک کرد دوچرخه و وسایلم رو از لای جمعیت رد کنم و اون کسی نبود جز یه سرباز وظیفه مرزبانی که وقتی شرایط من و سنگینی وسایل همراهمو دیده بود به کمکم اومده بود، تا کنارم اومد دلالها متفرق شدند و من یه نفس راحت کشیدم، بعد منو با دوچرخم بدون نوبت از در ماشین روی مزر رد کرد و کنار دوچرخم وایستاد تا برم مهرخروج پاسپورتم رو بزنم.

بعد از این شلوغی ها به گیت بازرسی ترکیه رسیدم، چون با دوچرخه بودم خیلی سخت گیری نکردن و با یه بازرسی ساده و مهر ورودی ازگیت ترکیه گذشتم.

حالا که به اینطرف مرز رسیده بودم فقط باید منتظر میشدم که بقیه همرکاب هام برسند و مسیر رو استارت بزنیم، ساعت حدود ۳ عصر بود و منم نگران این بودم که نکنه دیر برسند به مرز، چون مرز ساعت ۴ بسته میشد و بعد از اون به کسی اجازه عبور نمیدادند، یعنی اگر دیر میرسیدن باید تا فردا صبر میکردند تا مرز باز بشه.

بالاخره انتظارم به سر اومد و دونه دونه دوچرخه سوارها رو دیدم که دارن از سالن ورودی مرز ترکیه به سمت من میان ، البته تا کاملاً نزدیک نشده بودند مطمئن نبودم که خودشون باشند چون دوچرخه سوارای دیگه ای رو هم  دیده بودم توی گیت بازرسی.

خلاصه وقتی دیدمشون انگار دنیا رو بهم دادن چون اونجا حتی موبایل هم آنتن نمیداد واگر هم میداد سیم کارت ترکسل نداشتم که بتونم باشون تماس بگیرم و موقعیتشون رو جویا بشم، بعد از ساعتها انتظار وسایل رو توی خورجین دوچرخه ها گذاشتیم و شروع به حرکت کردیم. ناگفته نماند که من نهار رو اینطرف مرز خورده بودم و دوستانم هم قبل از مرز رازی نهارشون رو خورده بودنند و یک مقدار از تاخیرشون به این خاطر بود.

سفر به ترکیه با دوچرخه

شروع مسیر وان اولین چیزی که به چشم میومد ون های ترک بودند که درحال سوار و پیاده کردن مسافرها بودن و یه جورایی من احساس میکردم چون با دوچرخه هستیم سبک تر و راحت تر از همه مسافرها داریم حرکت میکنیم.

فاصله مرز رازی تا خود شهروان حدود ۱۰۰ کیلومتره که البته چون ما ساعت حرکتمون دیر شد بود و قطعا به تاریکی میخوردیم اول مسیربرنامه ریزی کردیم که توی یکی از روستاهای سر راه چادر بزنیم و تجدید انرژی کنیم.

سفر سایکل توریستی به خارج از کشور

توی مسیر سعی میکردیم از همدیگه خیلی فاصله نگیریم و روی یک خط رکاب بزنیم چون جاده عریض بود و خبری از دوربین نبود اکثر راننده ها با سرعت زیاد رفت و آمد میکردن و حتی بادشون به ما میخورد حس میکردیم تعادلمون رو بهم میزدند.

تازه داشتیم رکاب میزدیم و گرم میشدیم که هوا تاریک شد و دیگه امکان ادامه مسیر نبود، یعنی نه اینکه نشه ادامه داد ولی خب توی اون جاده بیرون از شهر تاریک و ماشینهایی که همچنان با سرعت زیاد از کنارمون میگذشتن کار عاقلانه ای نبود.

به اولین روستایی که رسیدیم یعنی ozalp سرعتمون رو کم کردیم و با دقت دنبال جای مناسب گشتیم که هم امنیتمون حفظ بشه هم از بادهای تندی که میومد در امان باشیم و بتونیم یه استراحت خوب داشته باشیم، اینجا نقش اون لیدر دوچرخه سوار که اول سفرنامم براتون گفتم پرنگ تر شد چون ترکی استانبولی مسلط بود و راحت میتونست با روستایی ها ارتباط برقرار کنه.

با چند نفر صحبت کردیم و اول از همه بگم که برخوردشون با ما خیلی خوب وصمیمی بود، خلاصه اجازه گرفتیم که نزدیک یکی از منازل کنار روستا چادر بزنیم.

اقامت سایکل توریستی در ترکیه

داشتیم وسایل رو باز میکردیم که قطره قطره های بارون مارو غافلگیر کرد و باعث شد سرعت عملمون خود بخود بالا بره، من چون چندین بار توی سفرهای طبیعت گردی با دوچرخه به بارون خورده بودم میدونستم که اگر دقایق اول که بارون شدید نشده چادرم رو بر پا نکنم بعدش دیگه تا آخر کار باید با وسایل خیس اینطرف اونطرف برم پس اول روپوش چادرم رو روی خورجین و دوچرخم انداختم بعد شروع کردم به برپا کردن چادر.

چادرهامون که اوکی شد و خیالمون از خیس نشدن وسایلمون راحت شد جای دوچرخه ها رو درست کردیم و طبق عادت ایران همشون رو به هم قفل کردیم، که البته توی روزهای آینده با برخوردی که با مردم ترکیه داشتیم متوجه شدیم نیازی به قفل کردن و این چیزا خیلی نیست، شاید بشه گفت توی این موارد از ما یکم جلوتر هستند.

تقریبا بعد از یک ساعت بارون بند اومد و فرصت داد بهمون که آتیشی بین چادرها روشن کنیم و شام رو برپاکنیم، بعد خوردن شام ویه چایی آتیشی خوش عطر داخل چادرهامون رفتیم وخوابیدیم تا صبح رو با انرژی شروع کنیم.

روز دوم سفر

چشمامو که باز کردم هوا روشن شده بود از چادر بیرون اومدم اطرافم رو نگاه کردم انگار همرکابام هنوز خواب بودن، دلم نمیومد آرامش و سکوت محیط رو بهم بزنم ولی بالاخره باید همه بیدار میشدن و آماده میشدن برای شروع یه روز تازه، بعد از گرفتن چند تا عکس کم کم صداشون کردم و خودمم مشغول آماده کردن صبحانه شدم.

خلاصه وقتی همه بیدار شدن و صبحانه رو خوردیم دوچرخه ها رو آماده کردیم برای حرکت به سمت دریاچه وان، برنامه ما اینطور بود که روز اولی که میرسیم به وان رو بریم هتلی که رزرو کردیم ریکاوری کنیم وفرداش کنار دریاچه وان چادربزنیم.

توی مسیر جاده دکه هایی رو میدیدم که خربزه هندوانه و یه چیزی شبیه طالبی میفروختن که مزه شیرین و خوبی داشت(یه چیزی کوچیکتراز طالبی و مزه ای بین گرمک و طالبی) بعد ازیکم تجدید انرژی به مسیرمون ادامه دادیم تا ازدور درخشش آفتابی که روی دریاچه خورده بود رو دیدم ،انگاریهو دوپینگ کرده بودیم بعد از اونهمه شیب و جاده پیچ واپیچ دریاچه روکه دیدیم همه جون گرفتیم.

همینطور که به دریاچه نزدیک میشدیم سر راهمون یه پمپ بنزین دیدیم، البته نه از این مدل پمپ بنزین هایی که ما داریم، اسمش پمپ بنزین بود ولی در واقع هم میوه فروشی بود هم سوپر مارکت بود هم لوازم مصرفی ماشینها رو میفروخت، ما بیشتر برای خرید میوه و آب اونجا توقف کردیم هرکس هرچیز نیاز داشت میخرید، من بستنی گرفتم و چندتا گلابی قرمز، بعد از خرید نفسی تازه کردیم و ادامه مسیر رو رکاب زدیم.

ساعت نزدیکای ۲ ظهر بود و کم کم داشت گرسنمون میشد با همفکری بچه ها تصمیم گرفتیم از یه رستوران غذا بگیریم، بعد صرف غذا یکم استراحت کردیم و مسیرمون رو به سمت شهر وان ادامه دادیم (بعد از گذشتن از دریاچه وان به سمت شهر وان رکاب زدیم)

به شهر که رسیدیم با کمک لیدرمون که به ترکی استانبولی مسلط بود آدرس هتل رو پرسیدیم و خودمون رو به هتل رسوندیم، نکته ای که اینجا به نظرم میرسه بگم اینه که توی ترکیه ۹۹ درصد مردم فقط ترکی بلدن و اصلاً انگلیسی صحبت نمیکنند، پس باید بگم یه جورایی ما اگر لیدر دوچرخه سوار توی ترکیه همراهمون نبود با آدمهای کر و لال هیچ فرقی نداشتیم، شاید باورتون نشه ولی حتی پلیس ها هم که گاهی برای عکس گرفتن و صحبت کردن کنارشون توقف میکردیم یک کلمه انگلیسی بلد نبودند، البته میگفتن توی استانبول یکم بلدن ولی خب توی وان ما کمترکسی رو دیدیم چیزی از انگلیسی متوجه بشه.

سایکل توریست در کشور ترکیه

خلاصه رفتیم هتل و دوچرخه ها رو با راهنمایی لابی من توی کافی شاپ قدیمی هتل که غیرفعال بود گذاشتیم و با خیال راحت وسایلمون رو به اتاقهامون بردیم، من بعد از باز کردن وسایلم اولین کاری که کردم دوش گرفتم و لباسهای دوچرخه سواریم رو شستم، چون باید برای برنامه دوچرخه سواری خشک میشد. فردا دوباره برنامه رکاب زدن داشتیم تا کنار دریاچه وان و برنامه داشتیم تا در اونجا چادر بزنیم.

بعد از اینکه لباسهام رو جلوی پنجره آویزون کردم تا خشک بشه، وسایلم رو مرتب کردم که اتاق شلوغ نباشه و فردا بتونم به موقع آماده حرکت بشم.

هوا دیگه تاریک شده بود ساعت حدود ۹ شب بود داشتم پیامهای موبایلم روچک میکردم که صدای در اتاقم رو شنیدم، چندتا ازدوستام بودن که میخواستن باهم بیرون بریم و هم شهر رو ببینیم هم شام بخوریم، من هم که برنامه ای نداشتم بلافاصله قبول کردم.

از جلوی رستورانها وغذا خوری ها که رد میشدیم بوی کباب ترکی همه جا پیچیده بود واز چند متری هرجا رد میشدیم تعارف میکردن که داخل بشیم وغذای اونها رو امتحان کنیم ودر کل مردمان مهربونی بودند، حتی گاهی از ظاهرغذایی خوشمون می آمد و نمیدونستیم داخلش چیه و از چی درست شده با حوصله برامون توضیح میدادن، حالا شاید ازخودتون بپرسید چطوری؟ کاری نداشت ازروی عکسها مثلا میگفتن با مرغ درست شده یا سوسیس کالباس و یا سبزیجات.

بعد از خوردن شام کمی قدم زدیم و به سمت هتل رفتیم که استراحت کنیم برای فردا.

نکته جالب وان این بود که ساعت ۱۱ نشده اکثر مغازه ها و پاساژها تعطیل کرده بودن و توی خیابون جز دستفروشها که بلال و چیزای دیگه میفروختن کس دیگه ای دیده نمیشد.

به هتل که رسیدیم من از خستگی متوجه نشدم کی لباس عوض کردم کی خوابیدم.

روز سوم سفر

صبح که بیدارشدم رفتم طبقه بالای هتل که صبحانه رو سرو میکردند، فکر میکردم من اولین نفرم ولی با تعجب دیدم همه هستن من زیادی خوابیده بودم.

خلاصه بعد از اینکه صبحانه رو خوردیم اتاقها رو تحویل دادیم و به سمت دریاچه وان رکاب زدیم، توی راه همه چیز برامون جالب بود از تنوع نون باگت هایی که داشتن تا مدل ماشینهایی که تردد میکردن همه تازگی داشت.

پلی در نزدیکی دریاچه وان کشور ترکیه با دوچرخه

بعد از چندین کیلومتر رکاب زدن به پل ادرمیت که توی مسیرمون بود رسیدیم، نفسی تازه کردیم و کنار نمادش عکس یادگاری گرفتیم و دوباره به راهمون ادامه دادیم.

کم کم داشت گرسنمون میشد که به پیشنهاد لیدر دوچرخه سوار که قبلا اکثر غذاهای ترکی رو امتحان کرده بود به سمت یه رستوران رفتیم تا اسکندر کباب بخوریم، هرچی از خوشمزگی این غذا براتون بگم کم گفتم، اسکندر کباب میشه گفت یک نوع کباب ترکیه که از گوشت گوسفند نان برشته شده با سس گوجه فرنگی تند برروی تکه‌های نان درست شده و با کره آب شده گوسفندی و ماست سرو می‌شه که البته برای ما پلو هم کنارش گذاشته بودند.

نهارکه خوردیم چون میدونید که نمیشد همون موقع باشکم پر رکاب بزنیم دوچرخه ها رو یکم بازدید کردیم مشکلی پیش نیومده باشه آروم آروم شروع به حرکت کردیم، هرچقدر به دریاچه نزدیک میشدیم هوا خنک ترمیشد.

دریاچه وان ترکیه در سفر با دوچرخه

حدود ۳۰ کیلومتر که رکاب زدیم و از شهر خارج شدیم به نوار ساحلی دریاچه رسیدیم، ازاونجا دیگه دور دریاچه مسیر مخصوص دوچرخه بود ودیگه نگرانی بابت ماشینهای عبوری نداشتیم، هوا کم کم داشت تاریک میشد و ما هنوز به جای مناسب برای چادر زدن نرسیده بودیم، توحرکت درحال چک کردن گوگل مپ بودیم که چراغ های یه پارک کوچیک رو توی مسیرمون دیدیم، وسایل رو داشتیم از دوچرخه ها باز میکردیم که یهو پلیس پارک اومد بالای سرمون که اجازه ندارید اینجا چادر بزنید، بازم اینجا لیدرمون به دادمون رسید و با صحبتهای که با پلیس کرد متقاعدش کرد که اجازه بده همونجا بمونیم و چادر بزنیم.

خلاصه چادرها رو برپا و وسایل شام رو آماده کردیم و یه آتیش کوچیک هم برای چایی و گرم کردن غذا توی منقلی که داخل پارک بود درست کردیم، همه غذاها و کنسروهای خودشونو گرم کردن منم غذام رو با کپسولی که همراهم آورده بودم گرم کردم ودسته جمعی شام رو خوردیم و یکم میوه توی راه خریده بودیم باهم تقسیم کردیم وبعد از یکم بگو بخند و خاطره سازی هرکس به چادر خودش رفت تا برای فردا استراحت کنه.

روز چهارم سفر

هوا که روشن شد از صدای مرغهای دریایی که کنار دریاچه پرواز میکردن بیدارشدم حس خوبی بود تازه میشد دریاچه رو کامل دید، چون وقتی رسیدیم هوا تاریک شده بود و دید زیادی نداشتیم، کم کم صبحانه رو با پنیر تازه و نونی که روز قبل خریده بودیم آماده کردیم وخوردیم، برنامه امروزمون این بود که بر گردیم هتل اتاق هایی که رزرو داشتیم رو تحویل بگیریم و دوچرخه ها رو توی هتل بزاریم و با قایق بریم بازدید از جزیره آختامار وکلیسای معروفش .(برای کم شدن هزینه ها ولذت بیشتراز طبیعت ما هتل رو یک شب درمیون رزو کرده بودیم)

بعد ازصبحانه چادر و وسایلمون رو جمع کردیم روی دوچرخه ها گذاشتیم و به سمت هتل شروع به حرکت کردیم، الان که بارمون سبکتر شده بود دوچرخه سواری هم لذتش دو چندان بود، بعد از حدود ۳۵ کیلومتر به هتل برگشتیم و اتاقها رو تحویل گرفتیم کارها رو انجام دادیم و آماده شدیم برای رفتن به جزیره آختامار.

تعریف جزیره رو از مسافرها زیاد شنیده بودیم ولی خب یه بدی داشت که نمیتونستیم با دوچرخه بریم چون مسافت رفت و برگشتش زیاد بود و یک روز کامل ازمون میگرفت.

با تاکسی به اسکله کشتی های تفریحی وان رفتیم ولی از شانس بد توی اون ساعت هیچ کشتی تفریحی برای جزیره حرکت نمیکرد.

با پیشنهاد راننده به اسکله دیگه ای رفتیم که از اونجا هم  برای جزیره آختامار قایق و کشتی تفریحی بود (البته کرایه قابل توجهی ازمون گرفت).

سفر با دوچرخه و کشتی سواری در وان ترکیه

خلاصه کشتی تفریحی رو سوار شدیم و به سمت جزیره رفتیم، توی جزیره که قدم میزدیم تا به کلیسا برسیم توریستای زیادی رو میدیدیم که از کشورهای مختلف مثل آلمان، فرانسه و... برای تفریح به ترکیه اومده بودن.

بعد از بازدید کلیسا و گرفتن عکسهای یادگاری سوارکشتی تفریحی شدیم و برگشتیم کنار اسکله تا با تاکسی ها به هتل برگردیم وتازه نهار بخوریم، چون امروز برنامه رفت و آمدمون به جزیره یکم طولانی شده بود نهارم دیرتر خوردیم وفرصتی شد تا هرکدوم جداگانه شهر رو بگردیم و هرچیز خوشمون اومد بخوریم و چون فردا میخواستیم برگردیم به سمت ایران قرارمون این بود بعد از نهارهرکس خریدی چیزی داشت انجام بده که فردا اتاقها رو که تحویل دادیم زمان از دست ندیم و بتونیم سرموقع حرکت کنیم.

بعد از خوردن نهار، من با یکی از دوستام به فروشگاه ماوی خیابون جمهوریت سر زدیم قیمتاشون خوب بود ولی خب چون با دوچرخه مسافرت اومده بودیم زیاد نمیشد خرید کرد.

هوا داشت تاریک میشد که به هتل برگشتیم و شروع کردیم به جمع کردن وسایل و فشرده کردنشون برای اینکه داخل خورجین دوچرخه ها جا بشن، من وسایلم که جمع شد دیگه تقریباً موقع خواب بود و با خیال راحت از اینکه همه چیز برای فردا آمادست خوابیدم.

روز پنجم سفر

صبح که شد همه زود صبحانه رو توی هتل خوردن و وسایل رو به پایین و کناردوچرخه ها انتقال دادن، شروع کردیم به گذاشتن خورجین روی دوچرخه ها و بستن کیسه خواب و چادرو وسایل اضافی همراه هرکس روی دوچرخش، (البته همه به هم کمک میکردن چون میدونید وقتی دوچرخه بارش سنگین میشه نمیشه به تنهایی تعادل رو برقرار کرد و وسایل رو روش فیکس کرد) درآخرم پاسپورتهامون رو از هتل گرفتیم و به راه افتادیم.

همینطور که از روی گوگل مپ مسیرها رو میرفتیم تا از شهر خارج بشیم دور یه میدون تابلوی به سمت ایران رو دیدیم، حس جالبی بود انگار دیدن یه نام آشناتو شهر غریب بهمون انگیزه میداد که تند تر رکاب بزنیم و زودتر برگردیم.

همینطور که رکاب میزدیم و از شهر دور میشدیم به این فکر میکردم که چقدر زود گذشت سفر سایکل توریستی که با همه سختی هاش خاطره های قنشگی رو برای هممون بجا گذاشت و امیدوار بودم بقیه مسیر هم به خوبی و خوشی تموم بشه.

سایکل توریست

بعد ازحدود ۱۱۰ کیلومتر رکاب زدن و استراحت کوتاه بینش به نزدیکی های مرز رسیدیم البته به اسم ۱۱۰ کیلومتر بود ولی هرچی سرازیری تو مسیر رفتنه داشتیم سربالایی شده بود برای مسیر برگشت، هر چی به مرز نزدیکتر میشدیم ازدحام جمعیت توی مرز بیشترو بیشتر به چشم میومد، همه فکرمون مشغول این بود که چطوری میخواد نوبت ما برسه برای خروج از ترکیه، چون همینطور که قبلا براتون گفتم مرز رو ساعت ۴عصر میبستند و اگر دیرتر به خروجی مرز میرسیدیم باید تا فردا صبر میکردیم تا دوباره مرز باز بشه.

ساعت نزدیک ۴عصر بود ازدوچرخه ها پیاده شدیم ودوچرخه ها رو به گاردریل کنار جاده تکیه دادیم تا ببینیم چه فکری میشه کرد، چون قطعا اگر آخر این صف میخواستیم بمونیم ممکن نبود قبل ۴ عصر بتونیم وارد بشیم.

اینجا بود که باز لیدرمون جلو رفت و با پلیس مرزبانی ترکیه صحبت کرد و براشون توضیح داد که ما با دوچرخه هستیم واگر بخوایم اینطرف مرزبمونیم به مشکل میخوریم چون لب مرز که هیچگونه مواد غذایی پیدا نمیشد وهم ما غذا برای یه شب موندن اضافه همراهمون نیست واینکه یک روز از برنامه دوچرخه سواریمون عقب میمونیم.

بعد ازحرفای لیدرمون با پلیس شانس انگار درخونمون رو زد و پلیس مرزبانی فکرکرده بود ما دنباله یه گروه دوچرخه سواری بین المللی هستیم، ماهم حرفی نزدیم و زود تشکر تشکر گفتیم واز کنار اون جمعیت شاید ۵۰۰ نفری گذشتیم، البته مردم هم برخورد خوبی داشتند چون میدیدند با دوچرخه هستیم و این همه راه رو رکاب زدیم همه کنار میومدند تا رد شیم و به اون سمت مرز برسیم.

درخروجی مرز که رسیدیم پاسمون رو تحویل دادیم برای هممون مهر خروجی زدن و اومدیم داخل مرزبانی ایران و اونجا هم همکاری خوبی کردن و با احترام باهامون برخورد کردن و راحت پاسمون رو خروج زدیمو به مسیر ادامه دادیم.

برنامه کلی ما این بود که برگشت رو از مرز با اتوبوس برگردیم به شهر هامون، چون مثلا ازمرز تا تهران حدود ۹۰۰ کیلومتر فاصله داشتیم واین خودش یه برنامه دوچرخه سواری جداگانه می طلبید.

درپایان به این نتیجه رسیدیم که یه ون دربست بگیریم به نفع همست تا اینکه بخوایم تیکه تیکه راهرو برگردیم تا تهران (چون از مرز هیچ ماشین یا اتوبوسی نیست که بخواد شما رو به شهر دیگه برسونه) درکل همه مسافرا باید تا خوی برن از اونجا اتوبوس یا سواری بگیرن برای شهرشون.

حالا با چالشی که رو برو بودیم این بود که چطور۹ تا دوچرخه رو داخل ون جا بدیم طوری که خودمون هم جابشیم،یکی از گزینه هامون اینود که پنجه، ترکبند، لاستیک و چیزای اضافی دوچرخه ها رو باز کنیم که جای کمتری بگیرن و همین کار هم کردیم و چند تا کارتن بزرگم از دکه های لب مرز گرفتیم و بین دوچرخه ها گذاشتیم تا آسیب نبینن.

ساعات پایانی سفر

خلاصه از مرز حرکت کردیم و بعد از حدود ۱۲ ساعت با توقف هایی که کرده بودیم برای غذا و استراحت راننده به تهران رسیدیم، من نزدیک ترمینال غرب از دوستام جدا شدم و از اونجا با سواری رفتم داخل ترمینال چون دوچرخم رو کامل باز کرده بودم و با چسب و کارتن به هم پیچیده بودمش و امکان سوار شدن دوچرخه نبود. خلاصه دوچرخه رو داخل صندوق اتوبوس گذاشتم و با خیال راحت خوابیدم تا به آخر سفرم برسم.

امیدوارم از سفرنامه من راضی بوده باشید و این سفرنامه دوچرخه سواری بتونه راهنمایی باشه برای سفرهای آینده شما عزیزان.

خوشحال میشیم درباره این سفرنامه نظرت رو بدونیم

ابتدا وارد شوید

نظرات

فعلاً نظری درباره این سفرنامه نوشته نشده!